|
...او اینجاست
نیایش,پرستش,ستایش
سلام دوستان آقامون با اسب سفيد اومدن منو بردن وبلاگ خودمون. از مهماناني كه ايشون اجازه بدن دعوت ميكنيم تشريف بيارن وبلاگ جديد: injadoornist.blogsky.com با اسم: اينجا دور نيست سلام دوستان عزیز فعلا تا زمانی که با همسر محترم وبلاگ مشترک تاسیس! کنیم وقایع و اخبار مهم رو از همینجا و وبلاگ آن عالیجناب به اطلاع میرسونیم الان دارم تمام آیه هایی که خداوند در مورد دو همسر فرموده متوجه میشم. خصوصا اینکه دو همسر برای آرامش هم آفریده شدن. امیدوارم همه همسران در کنار هم به آرامش برسن. برای ما هم دعا کنین. ما در شرف تاهل هستیم اینجا نمیاییم همونجا هستیم آقامون، بنده رو نشونده پای سیستم و از اینجانب پست جدید میخواد. اینم پست جدید. دلیل نبودنم در این مدت هم همین بود. به هرحال در شرف ازدواج هستیم به سلامتی. این نشون میده که نباید به پروفایل کسی اعتماد کرد. و عشق تنها عشق مرا رساند به امکان یک پرنده شدن تهي بود و نسيمي سياهي بود و ستاره اي هستي بود و زمزمه اي لب بود و نيايشي من بود و تويي نماز و محرابي سهراب سپهري چرا اکثرا هنگام صحبت با خدا به آسمان نگاه ميکنند؟
فراخوان بازيگري گروه نمايش هامون با شش سال سابقه اجرايي، پس از اجراهاي موفق دانشجويي و منطقه اي به منظور گسترش گروه و اجراي جديد از علاقمندان و افراد باسابقه در عرصه بازيگري نمايش دعوت به همکاري مي نمايد. تلفن هاي تماس: رسام فعلي 09122118387 09358576760
شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۹ :: 19:27 :: نويسنده : آزاده
بدون نظر خواهی
و از آيين پدرانم ابراهيم خليل و اسحاق و يعقوب پيروي كردم در آيين ما هرگز نبايد چيزي را با خدا شريك گردانيد اين فضل و عطاي خداست بر ما و بر همه مردم ليكن اكثر مردمان شكر اين عطا را به جا نمي آورند(سوره يوسف آيه 38) سلام دوستان عزيز لطفا بنويسيد كه در اين آيه حضرت يوسف چه چيزي را فضل خدا مي داند و چرا؟ من کاشي ام اما در قم متولد شده ام مادرم مي داند که من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام درست سر ساعت دوازده مادرم صداي اذان را مي شنيده است من کودکي رنگيني داشته ام دوران خردسالي من در محاصره ترس و شيفتگي بود ميان جهش هاي پاک و قصه هاي ترسناک نوسان داشت خانه ما همسايه صحرا بود تمام رؤياهايم به بيابان راه داشت اگر يک روز طلوع و غروب آفتاب را نمي ديدم گناهکار بودم هواي تاريک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد تماشاي مجهول را به من آموخت مذهب شوخي سنگيني بود که محيط با من کرد و من سال ها مذهبي ماندم بي آن که خدايي داشته باشم روزي در مسجد بسته بود بقال سر گذر گفت: نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديک تر باشيد شن زارها فروتني مي آموختند جايي که افق بود نمي شد فروتن بود زير آفتاب سوزان مي رفتيم و حرمت خاک از کفش هاي ما جدايي نداشت
خلاصه اي از زندگي سهراب سپهري به قلم خودش به مناسبت ميلاد او که به سيبي خوشنود بود
براي فرزند بازيافته ام:
من چشم گذاشتم و تو پنهان شدي _ اين بازي را دوست داشتي يادت هست فرزندم؟_ اما ديگر نديدم تو را تا... اکنون که ميتواني در ميان دستانت پنهانم کني ديگر چشم نخواهم گذاشت به چشمانت قسم بام را برافكن ، و بتاب ، كه خرمن تيرگي اينجاست. بشتاب ، درها را بشكن ، وهم را دو نيمه كن ، كه منم هسته اين بار سياه. اندوه مرا بچين ، كه رسيده است. ديري است، كه خويش را رنجانده ايم ، و روزن آشتي بسته است. مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، كه جدا مانده ام. به سرچشمه "ناب" هايم بردي ،
نگين آرامش گم كردم ، و گريه سر دادم. فرسوده راهم ، چادري كو ميان شعله و با ، دور از همهمه خوابستان ؟ و مبادا ترس آشفته شود ، كه آبشخور جاندار من است. و مبادا غم فرو ريزد، كه بلند آسمانه زيباي من است. صدا بزن ، تا هستي بپا خيزد ، گل رنگ بازد، پرنده هواي فراموشي كند. ترا ديدم ، از تنگناي زمان جستم . ترا ديدم ، شور عدم در من گرفت. و بينديش ، كه سودايي مرگم . كنار تو ، زنبق سيرابم. دوست من ، هستي ترس انگيز است. به صخره من ريز، مرا در خود بساي ، كه پوشيده از خزه نامم. بروي ، كه تري تو ، چهره خواب اندود مرا خوش است. غوغاي چشم و ستاره فرو نشست، بمان ، تا شنوده آسمان ها شويم. بدر آ، بي خدايي مرا بياگن، محراب بي آغازم شو. نزديك آي، تا من سراسر ((من)) شوم.
سهراب سپهری پیوندهای روزانه پيوندها نويسندگان |